محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1570
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو بكر در بيمارى مرگ براى عمر پيمان كرد كه از پس وى خليفه شود . در روايت واقدى هست كه ابو بكر به هنگام مرگ وقتى مىخواست براى عمر پيمان كند عبد الرحمان بن عوف را خواست و گفت : « حال عمر را با من بگوى » عبد الرحمان گفت : « اى خليفهء پيمبر خدا ، او بهتر از آنست كه پندارى اما خشن است . » ابو بكر گفت : « خشونت وى از اينست كه مرا ملايم مىبيند اگر كار خلافت با وى افتد ، خشونت را بگذارد ، اى ابو محمد من در كار او دقت كردهام و ديدهام كه وقتى در بارهء كسى خشمگين شوم ، مرا به خشنودى از او وا مىدارد و چون با كسى ملايمت كنم ، راه خشونت را به من مىنمايد ، اى ابو محمد آنچه را با تو گفتم با كس مگوى . » عبد الرحمان گفت : « چنين باشد » . آنگاه ابو بكر عثمان بن عفان را خواست و گفت : « اى ابو عبد الله ! حال عمر را با من بگوى » گفت : « تو حال وى را بهتر از من دانى . » ابو بكر گفت : « اى ابو عبد الله ! حال او را بگوى » گفت : « به خدا چنان دانم كه باطنش از ظاهرش بهتر است و در ميان ما كسى همانند وى نيست . » ابو بكر گفت : « خدايت رحمت كند اى ابو عبد الله آنچه را با تو گفتم با كس مگوى » گفت : « چنين كنم . » آنگاه ابو بكر با عثمان گفت : « اگر او را نديده مىگرفتم از تو نمىگذشتم ، چه مىدانم شايد او از خلافت درگذرد ، خير وى اينست كه به كار شما نپردازد ، چه خوش بود اگر من نيز نپرداخته بودم و جزو در گذشتگان شما بودم . اى ابو عبد الله